هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

169

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

دشمنيهاى محلى و اختلافهاى داخلى ميان بنى هاشم و ديگران نيز سردمداران و صاحبان نفوذ قريش را بر آن مىداشت تا بنا به آنچه كه از پاسخ حكم بن هشام - يكى از رهبران مكه - به اخنس بن شريف بر مىآيد مبارزه با محمد و دين او را ، شدت بخشند داستان از اين قرار بود كه روزى او ( حكم بن هشام ) كه ابو سفيان همراهش بود به دور از مردم سخن پيامبر و صداى تلاوت قرآن او را شنيد ؛ آن دو از آنچه شنيده بودند شگفت زده و مبهوت گشتند ، در هيچ‌يك از اشعار و خطابه‌هاى عرب و سخنان كاهنان و قصيده‌هاى اعراب ، چنين سخنانى نشنيده بودند ، پس از اين جريان « الاخنس » نظر ابو سفيان را در بارهء آن پرسيد او كه نمىتوانست شگفتى خود را پنهان دارد پاسخ داد : سوگند به خدا كه چيزهايى شنيدم كه مىدانم منظور از آنها چيست و چيزهاى ديگر كه نه معناى آنها را فهميدم و نه به منظور از آنها پى بردم . اخنس او را رها كرد و به سوى حكم بن - هشام شد تا پس از شنيدن سخنانى كه شگفت زده‌اش ساخته بود نظر او را راجع به محمد جويا شود . از او پرسيد : و نظر تو در اين باره چيست ؟ حكم بن هشام لبانش را با دلتنگى و اندوه بهم آورد و از فرط كين‌توزى تنها به اين پاسخ بسنده كرد ؛ چه شنيده‌ام ؟ ما و خاندان عبد مناف نبرد شرف داشتيم اطعام دادند و اطعام داديم تطميع كردند و تطميع كرديم و بخشيدند و بخشيديم تا اينكه سواره روبروى يكديگر قرار گرفتيم و برابر بوديم به ما گفتند : از ما پيامبرى است كه از آسمان به دو وحى مىرسد . حال تو بگو كه چه هنگام ما نيز چنين پيامبرى خواهيم داشت ؟ به خدا سوگند كه هرگز به دو ايمان نياوريم و در هيچ‌كدام از ادعاهايش ، باورش نكنيم . با چنين خباثت و نفرتى قريش ، مخزوم و ديگر قبايل مكه به محمد و دعوت او برخورد مىكردند و با هر وسيله‌اى كه در اختيار داشتند براى از ميان بردن و چيره شدن بر او پيش از آنكه كار از كار بگذرد ، تلاش و كوشش مىكردند . و پس از شكست همهء اين شيوه‌ها و ناكام ماندن در تحقق هدف خود و به دنبال فكر و نقشه‌هاى مفصل ، بر آن شدند تا بنى هاشم و پيروانشان را در يك جا گرد آورند و همه گونه وسايل و نيازهاى زندگى را از ايشان دريغ دارند تا محمد و پيروانش از دين خويش بازگردند يا از گرسنگى و تشنگى به هلاكت رسند . اين توافق ميان آنها حاصل شد و موافقتنامه‌اى كتبى ميان ايشان به امضاء رسيد ، آنها توافق كردند كه زنى از آنان نستانند و زن به آنها ندهند . با آنها خريدوفروش نكنند و در هر مسأله‌اى كه پيش مىآيد نظر ايشان را مطمح نظر قرار ندهند و به هر قيمتى كه شده به آنها امكان خريد